فهرست صفحات
محسن مسلم نيا
در دوران مدرسه، به دستور دبیر محترم انشایی می نوشتیم و گاهی برای فیض بردن همکلاسی ها آن را سر کلاس می خواندیم!!
در دبیرستان این بساط جمع شد و در دوران دانشجویی و بعد از آن در قالب "دل دردنامه"ها جنبه شخصی به خود گرفت و اکنون در این صفحه بعضی از تراوشات ذهنی ام را با دیگران به اشتراک می گذارم.
K2_EMAIL: این نشانی پست الکترونیک دربرابر spambot ها و هرزنامه ها محافظت می شود. برای مشاهده آن شما نیازمند فعال بودن جاواسکریپت هستید
یک توصیه فرهنگی
حدود ۲۴ ساعت میهمانش بودیم. تازه امتحانات ترم تمام شده بود و ما سه نفر را دعوت کرد شهرشان. یادش بخیر......
***
در معرفی دوستش گفت: فعال دانشجویی بوده. و در معرفی ما هم گفت که اعضای فعال بسیج دانشجویی هستیم. فرصت خوبی بود تا بگوییم و بشنویم.
***
بعد از اینکه صحبت ها گل گرفت؛ پرسید:
- شما نماز شب می خونید؟
خندیدیم.
- چرا می خندید؟
- آخه ما اگه نماز صبحمون قضا نشه کلاهمون رو میندازیم هوا!
- این که خیلی بَدِه. شما که رابطه تون با خدا اینجوریه، چطور می خواید رابطه بقیه رو با خدا درست کنید. چطور می خواید کار فرهنگی کنید؟
***
بعضی وقت ها که به اون روزها فکر می کنم، بهترین توصیه ای که شنیدم رو این چند جمله ای می دونم که اگر چه از این گوش اومد تو و از اون گوش رفت بیرون اما اصل توصیه به یه فعال اجتماعیه. توصیه ای که نشون از عمق نگاه فرهنگی اون آقا داشت و اوج نیاز فعال های فرهنگی و سیاسی و ...
سايت غيرفعال است
اول عید غدیر رو تبریک می گم. از اعمال امروز، احسان و نیکى به برادران دینی هست که امیدوارم در فضای واقعی و مجازی توسعه پیدا کنه.
این متن رو (که در قالب یه فایل پی دی اف، پیوست همین متن شده) چند سال پیش آماده کردم و در اون شیوه تنظیم و سفارشی کردن صفحه آفلاین جوملا ۱.۵ رو توضیح داده ام. بعد از انتشار فایل توی سایت جومفا، چند تا سایت دیگه جوملایی هم این متن رو برای دانلود قرار دادن.
فرصتی شد تا فایل رو بازبینی کنم و توی روز عید غدیرخم منتشر. انشاءالله از مصادیق احسان در فضای مجازی باشه.
توی فایل جدید، متن قبل کمی اصلاح شده و روش نمایش لینک و آیکن سایت هم بیان شده.
باز هم عید رو به دوستان خوبم تبریک می گم.
تمام لذت عمرم در اين است
كه مولايم اميرالمؤمنين است
تخیلی از دو واقعیت
مثل همیشه گوشی تلفن همراهم رو در حالت سکوت قرار دادم و گذاشتم جلوم. اقتدا کردم و تکبیر گفتم.
چون نماز جماعت بود و امام جماعت و مکبر حواسشون جمع بود پس ...
در نـمازم خـم ابـروی تو در یــاد آمـد
حالتی رفت که سجاده به فریاد آمد
فریاد سجاده: هـــــــــــــوی! حواست کجاست؟ این که پیشونیت روشه موبایلته؛ مُهر یه کم بالاتره!!
ناشی و مدعی
اینکه چقدر از حرف هایش را قبول داشتم بماند؛ اما این حرفش برایم جالب بود: از دو گروه باید ترسید و مواظبشان بود؛ یک گروه انسان های ناشی، که با ناشی گری شان کار دستت می دهند. و گروهی دیگر انسان های حرفه ای که به همه زوایای کار آشنایند و می توانند همه را دور بزنند.
****
اخیرا به این نتیجه رسیده ام که گروه بسیار خطرناکتری وجود دارند.
انسان ناشی از ناشی گری اش باید ترسید و حرفه ای را از علمش، اما گروهی هم هستند که در باطن ناشی اند و در ظاهر حرفه ای. عنوان این گروه می شود "ناشی مدعی". از جهل و غرور این گروه باید ترسید.
ناشی بفهمد اشتباه کرده شرمنده می شود.
حرفه ای ها وقتی مچ شان را می گیری؛ خطایشان را توجیه می کنند و کلاه شرعی تولید می کنند.
ناشی مدعی اگر پذیرفت اشتباه کرده!!
به نظر شما كداميك خطرناكترند؟
دست بالاي دست...
با آب و تاب براي مادرش از محسّنات مداد سياه جديدي كه خريده بود تعريف مي كرد و از HB و خوش دستي و ... آن مي گفت. برادر مداد را گرفت و آن را ورانداز كرد و در حالي كه آن را به خواهر بازمي گرداند با بي ميلي گفت: ما زماني از اين مدادها نمي خريديم. از ذوق خواهر چيزي باقي نماند.
روزگاري گذشت.....
برادر؛ گوشه هال نشسته بود و داشت روي كاغذ روغني مشق خط مي كرد. صداي غيژ غيژ ني، توجه خواهرزاده را به خود جلب كرد. كودك نشست روبروي دايي؛ دست را برد طرف ني و با لحني كودكانه و خواهشي گفت: دايي جون! بده من هم نسخه بنويسم!!
خنده دايي براي كودك نامفهوم بود، چون نمي دانست چه انتقامي از چه كسي گرفته است.
زهیریم یا سلیمان بن صرد؟
در جلسه مسؤولین بسیج دانشجویی مشغول برنامه ریزی بودیم؛ رسیدیم به مراسم ۱۶ آذر، روز دانشجو. پیشنهاد کردیم آقای فلانی -که بعدهاسخنران مشهوری شد- با موضوع "عدالت" سخنران مراسم باشد. یکی از حاضران در مقام مخالفت برآمد و برای آغاز کلام خود پرسید: "ببخشید؛ عدالت، چه ربطی داره به دانشجو؟"
***
یک ماه پیش از این، آقا به دومین همایش جنبش دانشجویی پیام داده بود که "امروز سرآغاز فهرست بلند مسائل كشور مسئلهي عدالت است" و در عصر ارتباطات، هنوز هم این پیام به بعضی مسؤولین بسیج نرسیده بود!
وقتی مخاطب کلام رهبرت باشی و نشنوی؛ یا بشنوی و حرکت نکنی، دیگر نه نامت بسیجی است و نه می توانی ادعای سربازی ولایت کنی و شعار بدهی: ای رهبر آزاده، آماده ایم آماده. می شوی مانند آنان که ادعای شیعگی داشتند و ندای هل من ناصر حسین بن علی علیه السلام را یا نشنیدند و یا شنیدند و لبیک نگفتند.
***
این روزها که داستان مختار را تلویزیون برایمان روایت می کند خوب است ببینیم در کجای کاریم؟ زهیریم، یا سلیمان بن صرد خزاعی. هر دو "هل من ناصر ینصرنی" را شنیدند. اما این کجا و آن کجا؟ و وای بر ما آنگاه که دیگران در تحقق منویات ولی امر مسلمین از ما بسیجی ها پیشی بگیرند که زهیر، عثمانی* بود و سلیمان از بزرگان شیعیان کوفه.
***
راستی مسجدی ها! خبر از پیام صد روز پیش آقا به نوزدهمین اجلاس سراسری نماز دارید؟ اگر دارید؛ تلاشی کردید؟
اگر جواب منفی است، در پایان سال به جای یادواره و اردوی جنوب، مراسم بگیریم که بعد از پیام آقا ما چه کردیم؟ که تنها خون شهیدان نیست که پامال می شود. گاهی پیام ولی امر نیز...
* عثمانی ها قائل به مقصر بودن امام علی علیه السلام در داستان قتل عثمان بودند.
تی شِرت مجازی
داشت از لزوم حضور در فضای مجازی و آموزش وبلاگ نویسی به بسیجیان سخن می گفت.
آهی کشیدم. پرسید: چرا آه می کشی؟
پرسیدم: تا الان تی شرت پوشیده ای؟
تأمل کرد. تعجب را می شد در چهره اش دید، شاید داشت به ارتباط وبلاگ نویسی و تی شرت فکر می کرد. بعد از اندکی تأمل توأم با تعجب؛ گفت: نه.
گفتم: معتقدم وبلاگ* مثل یک تی شرت است.
***
هیچ وقت از این لباسهای آستین کوتاه منقش به نماد و یا نام شرکت های مشهور و غیرمشهور نپوشیدم. آخر چرا به خاطر خریدن یک لباس ارزانتر و پرداخت نکردن چند هزار تومان؛ مبلّغ یک شرکت تجاری می شدم. و این شرکت ها چقدر ارزان می خرند آدم ها را.
***
داشتن وبلاگ هزینه چندانی ندارد. به سرویس دهنده ای مراجعه کرده و با ثبت یک زیردامنه، می توانید مطالب خود را در فضای مجازی منتشر کنید. مطلب بنویسید، نظر بازدیدکنندگان را دریافت کنید، تبادل لینک کنید و بسیاری خدمات دیگر.
می شود کلّی کار فرهنگی کرد. دیگران را به صلاح و دوستی و دینداری دعوت کرد. با همفکرانت دوست شوی ولو تو در شهری و آنها در شهری دیگر باشند و یا حتی تو در یک کشور و او در کشوری دیگر باشد.
اما این سرویس دهنده ها که عاشق چشم و ابروی تو نیستند. بالاخره باید هزینه هایشان را تأمین کنند و چندرغازی هم درآمد کسب کنند!
***
من که در دنیای واقعی هیچ گاه تی شرت نپوشیده بودم، در دنیای مجازی تی شرتی به تن کرده بودم که گاهی بدون اراده من منقش به تصویر جومونگ و سوسانو و گاهی پلنگ و یوزپلنگ و... شده بود. مانده بودم که آنکه برای بازدید وبلاگم می آید از متن من بیشتر فیض می برد و یا از این تبلیغاتی که در اکثر مواقع ۱۸۰ درجه با محتوای وبلاگم تناقض دارد.
و مطمئن بودم که تمام تلاشم با این وضع هباءً منثوراست و ماندن، آب به آسیاب دیگران ریختن است.
***
بسیاری از مجموعه های فرهنگی مسابقه وبلاگ نویسی برگزار می کنند و تشویق به وبلاگ نویسی می کنند و به نویسنده های برتر جایزه می دهند. به نظرم اگر این مؤسسه ها این تی شرت را از تن بسیاری از نویسنده های خوب مذهبی فضای مجازی درآورند و فضایی عاری از تبلیغات می دادند تا واقعا تبلیغ دین کنند بهتر بود. که برازنده ما نیست تی شرت بر تن کردن.
* منظور وبلاگ های موجود در سرویس های مشهور (مانند پرشین بلاگ و بلاگفا و...) است
در کرامات شیخ ما
دیشب وقتی می خواستم بخوابم، دیدم از دوستی ناشناس - که شماره اش در گوشی همراهم ذخیره نشده بود - پیامکی آمده است:
ای رفیق با وفا هر شب دعایت می کنم
گر ندارم مرسدس فرغون به نامت می کنم
ما هم این بیت شعر را برای شیخ(برادرم دام ظله) ارسال کردیم که پس از اندک زمانی پاسخ داد:
چرخ فرغونت به از صدها هزاران مرسدس
گر چه آن فرغون شده زیر تریلی ها پِرِس
و ما خندان از این حاضر جوابی شیخ با خود زمزمه کردیم:
مانده ام در کرامات شیخ مان خیلی
که فرغون نفله کرد زیر تریلی
کسری جهنم
به مناسبت موج بی سابقه گرما
ما خوزستانی ها در کل سال دو فصل رو تجربه می کنیم: تابستون و زمستون
این جمله رو اصلاح می کنم:
ما خوزستانی ها در کل سال دو بار رشحه ای از عذاب اون دنیا رو تجربه می کنیم تابستونا جهنم و زمستونا زمهریر
خیلی خوب می شد اگه اون دنیا به ما کسری جهنم بدن و بگن گرمایی که توی دنیا کشیدین رو اینجا براتون حساب می کنیم. سادات هم کسری زمهریر می گیرن.(اگه توی جهنم گرد و خاک هست کسری ما محفوظ باشه)
***
فکر کن داستان برعکس بشه و از ما گرما کشیده ها بپرسن: تو که گرمای دنیا رو کشیدی و می دونستی جهنم خیلی گرمتره، چرا گناه کردی؟
اونوقت چی بگیم؟!
من و کتاب
یک ماه پیش(۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۹) رسانه ملی خبر بازدید رهبر انقلاب از بيست و سومین نمایشگاه بین المللی کتاب و مصاحبه ایشان و تاکیدشان بر این که :"باید با کتاب انس پیدا کرد" را در چند بخش خبری پخش کرد.
علی القاعده اکنون باید همه - از وزارت ارشاد و رسانه ملی گرفته تا بچه های یک مسجد در اهواز - در تکاپو بیفتند تا این قلم کالای زینتی را در اقلام اصلی خانواده ها بگنجانند.
چند روز پیش کتاب "من و کتاب" را تورق می کردم رسیدم به این بیان آقا:
"همهى افراد خانه ما تقریبا، یعنی شاید بگویم هیچ استثنایی ندارد، شب همیشه در حال مطالعه خوابشان مىبرد. خود من هم همينطورم؛ نه اينكه وسط مطالعه خوابم ببرد. مطالعه مىكنم، تا خوابم مىآيد؛ كتاب را مىگذارم و مىخوابم. همهى افراد خانهى ما همین طورند؛ یعنی وقتی که مىخواهند بخوابند، حتماً يك كتاب پهلوی دستشان است. من فكر مىكنم كه همهى خانوادههاى ايرانى بايد اينطوری باشند. توقع من، اين است." (صفحه ۸۴)
داشتم فکر می کردم اگر بخواهم وضعیت روزانه کتاب خواندن خود را شرح دهم، آنگاه...
"ما صبح تا شب لای هیچ کتابی را باز نمی کنیم. دیش و ... نداریم اما تا لحظه خواب تلویزیون روشن است و برنامه های صغیر و کبیرش را همه می بینیم تا خوابمان ببرد. یعنی ما خاموش می شویم ولی تلویزیون هنوز روشن است."
شاید به روش های زیادی بخواهیم مردم را کتابخوان کنیم. بالا بردن تیراژ، راه اندازی نمایشگاه و فروشگاه کتاب، هدیه دادن کتاب و ... اما تا افراد نخواهند و مصمم به کتاب خواندن نباشند اتفاقی نخواهد افتاد.
تاریخ و ذکر امروز
دوشنبه, 17 بهمن 1390 13. ربیع الاول 1433ذكر امروز: صد بار "يا قاضي الحاجات"
تابلو اعلانات
امام حسین علیه السلام: |
| ترجمه حدیث |
توجه
مطالب نوشته شده دیدگاه وبلاگ نویس محترم بوده و تمامی مسؤولیت آن متوجه نویسنده خواهد بود.
